

نمیتونستم ولی از امروز تا اونجایی که بتوتنم با شما می مونم وای اگه شما بخواهین
تو نظرمه یه مسابقه (مثلا مسابقه) برگزار کنم دوست دارم نظرتونو بدونم
دوست دارم بدونم تو دنیا بیشتر از چی می ترسین :
در دنیا از چه چیزی بیشتر می ترسید!؟و چرا؟
البته اینو هم بگم که خواهشن به هیچ کسی توهین نشود و نظراتی بدین که در
شان خودمان باشه در ضمن به قید قرعه هدایایی اهدا می شود :
نفر اول یک دستگاه رنو مگان
نفر دوم کمک هزینه حج زیارت مکه
نفر سوم کمک هزینه تهیه جهزیه برای دختران دم بخت
و برای بقیه یه چیزایی میدیم تا ناراحت نشن
پس منتظرتونم با آرزوی موفقیت
نیمه شب از خواب بیدار می شه و
یه دفه دلش هوای شنا کردن می کنه پا مشه میره به استخر بزرگی که کنار خونش
که واسه تمرین اون بود میره .
داخل سالن استخر تاریک بود و مه کمی هم رو استخر حاکم بود این شناگر که خواب
آلود بود و به چیزی اهمیت نمیداد روی تخته شیرجه میره تا شیرجه بزنه تو آب وقتی که
دستاشو به پهلو باز می کنه که شیرجه بره یه دفعه عکس خودشو می بینه رو دیوار
که به شکل یه صلیب افتاده رو دیوار ..... ناراحت میشه پیشه خودش دلش خراب میشه
از تخته شیرجه می یاد پایین و چراغ سالن استخر رو روشن می کنه و می بینه که
آب استخر را خالی کردن واسه تعمیرات .... پس بیاید هر جا و هر دینی که داریم به خدای
خود اعتماد کنیم .....!!
باشد.بهار می تواند تولدی دوباره برای روح ما باشد می توانیم روح خود را
لب چشمه معنویت ببریم و بشوییم .
بهار خیلی زیباست چون سبز است و از زایش و زندگی می گوید اما زیبا تر
از بهار دلی است که سبز است و زردی نمی پذیرد وقتی دل سبز است روح
و نگاه هم سبز است. بهار یک تذکر سبز است به من و شما که قدر خود را
بیشتر بدانیم . استعداد , توانایی و ظرفیت خود را بشناسیم و در پرورش و
رشد آن بکوشیم . بهار یک اشاره سبز است یک استعاره زیباست و اگر
هوشیار باشیم می توانیم با یک اشاره از ملائک بر تر شویم .
بهار یک فرصت سبز است برای این که به درون خودمان سفر کنیم و تغییرات
مهمی در خود به وجود بیاوریم خوشا کسانی که بهار را خوب می شناسند
و از رمز و رازهای آن بهره می برند .
دید . لنگان لنگان نزد قاضی رفت و به او چنین گفت :
جانم قربانت از دیوار خانه ای بالا رفتم تا وسایل خانه را بدزدم اما چون دیوار بلند بود به زمین
خوردم و پایم شکست حالا داد من مظلوم را از صاحب خانه بگیر تا دیگر کسی به خود اجازه
ندهد دیوار خانه اش را بلند بسازد. قاضی صاحب خانه را خواست و با عصبانیت گفت چرا
دیوار خانه ات را بلند ساختی تا این دزد بیچاره برای به دست آوردن لقمه ای نان از دیوار
خانه ات بال می رفت به این روز سیاه بیافتد ؟
صاحب خانه که مردی ترسو بود با صدای لرزان گفت : قاضی به سلامت باد من بی گناهم
مقصر بنایی هست که دیوار دیوار را بلند ساخته قاضی بنا را خواست و حکایت را باز گو
کرد بنا که مردی بی شعوری قاضی پی برده بود گفت :جناب قاضی من قسم می خورم که
که من بی گناهم مقصر اصلی خشت زن است که خشت های بزرگی ساخته .
خشت زن را آوردند خشت زن با حال زار گفت : گناه من نیست من قالب را از آهنگر خریدم
و با قالن خشت ساختم.آهنگر را آوردند : آهنگر که مردی ساده دل و کوته فکری بود یقین
حاصل کرد که که گناه به گردن اوست از این رو اعتراف کرد که آری گناه من است که
قالب را بزرگ ساختم اطرافیان قاضی با هم مشورت کردند و سر انجام به این نتیجه
رسیدند که باید یک چشم آهنگر کور شود . قاضی نیز رای خود را چنین اعلام کرد :
باید یک چشم آهنگر را بیرون آورند.
مرد آهنگر از ترس می لرزید گفت : جناب قاضی من مردی آهنگر هستم و به دو چشم
خود نیاز دارم . قاضی گفت راست می گوید این با یک چشم خود به کوره نگاه می کند
و با چشم دیگر به فلز ضربه می زند اطرافیانش دوباره با هم مشورت کردند و به این
نتیجه رسیدند که چشم یک شکارچی را کور کنند زیرا شکارچی به یک چشم احتیاج
ندارد چون هنگام تیر اندازی چشم خود را می بندد .
دستور دادند یک شکارچی بیاورند شکارچی را آوردند و حکایت را باز گو کردند شکارچی
از حماقت قاضی خندش گرفت و گفت : ای قربان اگر یک چشم منو کور کنید فردا تو
جنگل نی توانم اطراف خود را خوب ببینم و ممکن است شاخه درختی به چشم سالم
فرو رود و مرا کاملا کور کند . قاضی با عصبانیت گفت پس تو بگو من داد این ظلم را چه
کنم ؟ شکارچی گفت بهتر است چشم یک شکارچی قد بلند را کور کنید تا بتواند با
چشم دیگر اطراف خود را کاملا ببیند. دستور دادند شکارچی قد بلند بیاورند .
قاضی به درنگ دستور داد چشم او را کور کنند . دزد به دست و پای قاضی افتاد و گفت :
جانم فدای تو قاضی عادل که داد من سیاه روز را گرفتی . قاضی به شکرانه ی این
روز بزرگ به مردم غذا داد و مردم در دل به حما قت او می خندیدند .
اینجا هنوز تاریکی ست
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست
ولی دیریچه مسدود است ...